خدایا، خیلی دوستت دارم

همان لحظه بود که خدا را پیدا کردم، در همان تاریکی کمد لباس. پیرزنی مهربان با موهای بافته و سفید، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را به تن داشت با دست هایی توانا که در دست راستش چوب بزرگی بود. چهارزانو نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود می کرد.
خانه اش از چوب بود. از زمین خیلی فاصله داشت. از پنجره ی خانه اش که نگاه می کردم، همه جا آبی بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ های خیلی زیبا تزیین شده ولی خیلی ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. همیشه تا صدایش می کنم در کنارم ظاهر می شود، با همان فضای آرام بخش. سرم را روی زانو هایش می گذارم و او نوازشم می کند، گاهی هم اشکهایم را می بوسد. من نگاهش می کنم و او همیشه به من لبخند می زند، از ته دل می خندم و گونه های شیرینش را می بوسم. مرا در آغوش می گیرد و آن لحظه می دانم که از هیچ چیز نمی ترسم، هیچ وقت تنها نیستم.
ولی هیچ وقت حرف نمی زند، دوست دارد از بازی چشم های زیبا و پاکش همه چیز را بخوانم.چه احساس غریب و زیباییست. خدایا چقدر دوستت دارم. در کتابی خوانده ام: انسان خوشبخت کسی است که خدا را در درون خود دارد، و من چقدر خوشبختم.

/ 1 نظر / 4 بازدید
صادق

سلام. وبلاگ قشنگی دارید. جالبه که مطالبتون به مطالب وبلاگ خودم خیلی نزدیکه! موفق باشید[گل]