رویای آسمانی

سلام خدا جونم

خدایا بازم اومدم با تو حرف بزنم...می دونی..گاهی وقتی میام بنویسم به خودم میگم خب چرا می نویسی؟خدا خودش که همه چی رو میدونه...دیگه نوشتن نمی خواد...ولی ...بعد می بینم این نوشتن...تنها راهیه که من در اون به خودم اجازه دادم درست و اساسی باهات هم صحبت بشم.خارج از این فضا همه حرفای من با تو ذهنیه و خیالی...یه جورایی سطحی...و خیلی کم دوام و زودگذر...ولی اینجا با نوشتن،بیشتر و بهتر می تونم روی حرفای خودم با تو تمرکز کنم و تمام روز هم همش به این فکر میکنم که یادم باشه اینو به خدا بگم....یادم باشه اونو به خدابگم...و همینطور این نوشتن باعث شده مدام در طول روز با یاد تو خوش باشم. خدایا اول از همه ممنون...ممنون به خاطر همه چی...اول از همه نمازام که حس میکنم با دقت و توجه تو کم کم داره بهتر میشه و دوم به خاطر کلاس درس باحالی که برای من گذاشتی..خدایا می دونی چقدر حظ میکنم وقتی میبینم تو خودت مستقیم وظیفه تربیت من رو به عهده گرفتی؟مرحوم دولابی روحش شاد می گفت اینو.میگفت خدا "رب" خودش مربیه..خودش تربیت میکنه...اون "ربه" تربیت با خودشه...ولی من وقتی میشنیدم نمیفهمیدم چی می گفت...ولی حالا دارم حسش میکنم.دارم حس میکنم منظورش چی بود.خدا جونم...خدای نازنینم...نگاه تربیت و محبتت رو از من نگیر...واقعا دوستت دارم...واقعا....واقعا....واقعا....راستی خدایا...اون نشونه دیروز چی بود؟خدایا باید باور کنم یا نه؟ خب راستش باور کردم خیلیم برام جالب بود...ولی مثل همیشه محتاطانه.ولی خواستم راست و حسینی اول و آخرش رو فقط از خودت بپرسم...ببینم چیه واقعا و چرا اینطوریه...خب ...می دونم که حتما بهم جواب می دی نه؟ به هر حال همه چیز در این دنیا نشونه های توست...توی قرآن نوشتی...و اصلا مسئله عجیبی نیست که کم کم داره باورم میشه چی نوشتی...می دونم که باید کم کم باور کنم که هیچ چیز در دنیا تصادفی نیست و همه  اشیا و آفریده ها آیات و نشونه ها و جنود و سربازان تواند بر زمین...و کلام تو رو میشه از زبون آیات تو شنید و فهمید...خدایا حس میکنم دارم پر حرفی میکنم


امروز...خدایا ولی فقط یه جمله: من فهمیدم که برای وقوع اعجاز لازم نیست منتظر بشینیم که چیزی خلاف طبیعت رخ بده...بلکه فقط لازمه پاک بشیم...پنجره دلمون رو از غبار و کثافات پاک کنیم...تا معجزه هایی رو که در اطرافمون به صورت طبیعی جریان داره رو ببینیم...خدایا ممنونم...راستی بابت توت دیروزهم ممنونم...ولی من شاهتوت می خوام...این یک نشانه س بین من و تو...نشانه یک عشق ‍ژرف...می خوام ببینم چقدر تونستم پرده هارو کنار بزنم و چقدر منو دوست داری.اگه در طی سه روز آینده در مسیری قرار گرفتم که بتونم یک پیاله شاهتوت بخرم...پس تو منو بیشتر دوست داری...ولی اگر نه...پس من تو رو بیشتر دوست دارم:) این فقط یه بازیه...ولی دوست دارم گاهی با خداجونم هم بازی کنم...باشه؟دوستت دارم و می بوسمت...لطفا هوامو داشته باش...ممنون خدا جون...

راستی ممنون که به من اجازه دادی امروز با زبون کودک درونم باهات حرف بزنم...همون کودکی که هنوزم شبها عروسک بغل میگیره تا در آرامش بخواب بره...امیدوارم همینقدر که من عاشق حرف زدن با توام، توهم عاشق باشی...راستی چه شاهتوت پیدا بشه چه نشه، من نتیجه رو میام سه روز دیگه مینویسم...باشه؟:)

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات () ]