رویای آسمانی

خدایا، خیلی دوستت دارم

چهار ساله بودم که از دور و برم اسم خدا را می شنیدم. کلمه ی جدیدی که نمی دانستم چیست! فقط در جستجویش بودم.
مادرم می گفت: خدا خیلی مهربان است. او همیشه مواظب توست. مواظب باش کار بدی نکنی که باعث دلخوری اش شود. پس سعی کن همیشه خوب باشی. خدا بخشنده است.
توی کمد لباس قایم می شدم و از مادرم می پرسیدم: مامان خدا الان مرا می بیند؟
می گفت: هر جا که باشی می بیندت.
این بار لباس ها را دور خودم می پیچیدم و می گفتم: حالا چی؟
می خندید و می گفت: حالا هم می بیندت.


همان لحظه بود که خدا را پیدا کردم، در همان تاریکی کمد لباس. پیرزنی مهربان با موهای بافته و سفید، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را به تن داشت با دست هایی توانا که در دست راستش چوب بزرگی بود. چهارزانو نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود می کرد.
خانه اش از چوب بود. از زمین خیلی فاصله داشت. از پنجره ی خانه اش که نگاه می کردم، همه جا آبی بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ های خیلی زیبا تزیین شده ولی خیلی ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. همیشه تا صدایش می کنم در کنارم ظاهر می شود، با همان فضای آرام بخش. سرم را روی زانو هایش می گذارم و او نوازشم می کند، گاهی هم اشکهایم را می بوسد. من نگاهش می کنم و او همیشه به من لبخند می زند، از ته دل می خندم و گونه های شیرینش را می بوسم. مرا در آغوش می گیرد و آن لحظه می دانم که از هیچ چیز نمی ترسم، هیچ وقت تنها نیستم.
ولی هیچ وقت حرف نمی زند، دوست دارد از بازی چشم های زیبا و پاکش همه چیز را بخوانم.چه احساس غریب و زیباییست. خدایا چقدر دوستت دارم. در کتابی خوانده ام: انسان خوشبخت کسی است که خدا را در درون خود دارد، و من چقدر خوشبختم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٢ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () ]